الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت هفتم

در تاریخ : 10.10.90
توسط : Baztab
نظرات : 7
بازدیدها : 1350

عشق دروغین

 

 

آرمین: من دیگه نمی تونم.


نازنین: پس اون قول و قرارها چی شد؟


با خودم گفتم این سئوال رو من باید از تو بپرسم.


نازنین: آرمین تو رو خدا منو تنها نزار.


آرمین: خداحافظ.


وقتی با هم عهد بسته بودیم که هیچ وقت در عشقمون دروغ به همدیگه نگیم با خودم گفتم اسم عشقمون و میزاریم عشق پرصداقت امّا وقتی با چشم خودم صحنه های دروغ گفتنش رو دیدم فکر کردم بهترین اسم برای عشقمون است عشق دروغین.


همین که نازنین تلفن رو قطع کرد من زنگ زدم به همونی که نازنین می گفت منو شناخته:


آرمین: دستت درد نکنه عکس منو پیدا کردی و سریع برام فرستادی خونه، بابا، با این کارت منو شرمنده کردی.

 

سینا: آرمین داری در مورد چی صحبت می کنی؟

 

آرمین: به من گفتند که همسایتون عکس منو تو کوچه پیدا کرده، نمی دونسته این عکس مال چه کسیه، مثل اینکه تو یه سر میری خونشون، تا عکس منو می بینی میگی این که عکس آرمین بعد هم همسایتون میاره خونه ما تحویل میده.


سینا: بابا من اصلاً با همسایمون رفت و آمدی ندارم، چند روزی یک بار فقط مادرم یه سربهشون می زنه.


آرمین: پس تو نبودی؟


سینا: نه آرمین.


آرمین: خیلی ممنون، خداحافظ.

 

بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم تنها کار من گریه کردن بود که چرا باز داره بهم دروغ میگه.


 خداییش اگه کسی دیگه جای من بود بهش می گفت که چرا این همه دروغ بهم گفتی امّا من نگفتم که تمام حرفهات دروغ بوده با اینکه این همه ظلم در حق من کرده بود امّا هنوزم مثل اوّل دوستش داشتم.


من که دیگه نمی تونستم فراموشش کنم از صبح خودم رو داخل خونه زندانی کرده بودم تا شب درست تا یک ماه نهار و شام درست و حسابی نمی خوردم تا اینکه پدرم اومد پیشم:

 

پدرم: پسرم چرا داری خودت رو عذاب میدی تو که دیگه دوستش نداری مگه ندیدی چه جوری برات نقشه کشیده بودن؟                                                            

 

آرمین: می خوام فراموشش کنم.


پدرم: امّا این راهش نیست اینجوری بیشتر بهش فکر می کنی.

 

آرمین: امّا من یه روزی خیلی دوستش داشتم بهتره بگم عاشقش شده بودم حالا هم اگه بخوام فراموشش کنم باید کم کم خاطراتش رو از ذهنم و علاقه شدیدی که بهش داشتم رو از قلبم پاک کنم.                                                                         

 

پدرم: ببین پسرم من حرفت رو قبول دارم امّا این دلیل نمیشه که تو خودت رو از غذا محروم کنی که.

 

پدرم اینها رو گفت و از اتاقم بیرون رفت روی حرف پدرم خوب فکر کردم دیدم راست میگه اون که این همه منو عذابم داد و بهم دروغ گفت دیگه ارزش فکرکردن هم نداره حالا باید فراموشش کنم حتی اگه شده برای مدّتی این شهر رو ترک می کنم تا اونو فراموش کنم.

 

درست عصر بود که آرش اومد خونمون اوّل می خواستم از اتاقم نیام بیرون امّا بعد با خودم فکر کردم اون بیچاره چه تقصیری داره که من بخوام از اون ناراحت بشم.
از اتاقم اومدم بیرون و آرش رو آوردم داخل اتاقم، با هم داشتیم صحبت می کردیم که ستاره زنگ زد:

 

ستاره: سلام آرش خوبی؟

 

آرش: خوبم ممنون. تو چطوری؟

 

ستاره: منم خوبم. کجایی؟

 

آرش: پیش آرمین.

 

آرمین: سلام برسون.

 

آرش: آرمین سلام می رسونه.

 

ستاره: گوشی رو میدی آرمین باهاش کار دارم؟

 

آرش: چشم.

 

ستاره: سلام آرمین.

 

آرمین: سلام.

 

ستاره: می خواستم یه سئوال ازت بپرسم ولی تو رو خدا راستش رو بهم بگو.

 

آرمین: دستت درد نکنه تا حالا شده به شما یا به آرش که بهترین دوستمه دروغ گفته باشم؟

 

ستاره: نه.

 

آرمین: خب پس چرا اینو گفتی؟

 

ستاره: می خواستم که این دفعه هم دروغ نگفته باشی، چرا از نازنین جدا شدی، شما که اینقدر به هم وابسته بودید چی شد که ترکش کردی؟

 

ادامه دارد ...

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
ميهمان
BANDBAND  در تاریخ : 2 اسفند 1390 18:32
داش يعقوب تو ديكه كي هستي
پاسخ  7
ميهمان
BANDBAND  در تاریخ : 2 اسفند 1390 18:30
يعقوب خيلي خيلي قشنك بود داش
پاسخ  6
کاربران فعال
آفلاين یاس  در تاریخ : 17 دی 1390 03:23
خوشگل کهه ی,

با تشکر از مطالب زیبا و جذابتان
پاسخ  5
کاربران ویژه
آفلاين hassan koohiji  در تاریخ : 13 دی 1390 07:52
مرحبا به یعقوب آقا
داستانت خیلی عالیه موفق باشی smile
پاسخ  4
کاربران فعال
آفلاين elham  در تاریخ : 13 دی 1390 01:54
آقای افروز از این داستانت میتونی یه فیلم بسازی که خیلی هم قشنگ در میاد.

--------------------
پاسخ  3
کاربران فعال
آفلاين خوشگل کهه ی  در تاریخ : 12 دی 1390 21:01
افرین داداشی، حتما چاپ کن.
پاسخ  2
کاربران فعال
آفلاين mosayeb  در تاریخ : 10 دی 1390 12:51
تشکر یعقوب جان داستان قشنگ وجالبی در اومده انشاالله که موفق باشی

--------------------
پاسخ  1
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری