الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت ششم

در تاریخ : 06.10.90
توسط : Baztab
نظرات : 3
بازدیدها : 2231

عشق دروغین

 


نازنین: بابا من تقصیری ندارم اون منو هر روز از خونه می کشیده بیرون. هر روز مزاحمم می شده، تازه عکسشو هم وقتی من از مدرسه می اومدم خونه انداخت جلو پام منم برداشتم می خواستم نشونت بدم امّا جرأت نداشتم چون فکر می کردم اگه نشونت بدم شما منو مقصّر می دونید.


پدرنازنین: برو عکسش رو برام بیار.

 

نازنین: چَشم بابا جون.

 

بعد از یک ساعت پدرش اومد خونمون و با پدرم داشت صحبت می کرد و می گفت:

 

پسرت دخترمو فریب داده و هر روز مزاحمش میشه و...!                                    

 

حتّی می خواست شکایت کنه امّا پدرم گفت:
اون قدرکه پسر من مزاحم دخترت شده، به همون اندازه دخترتو با تلفن زدنش به منزل ما مزاحم مون می¬شده.                   

 

من زدم از خونه بیرون بعد از چند ساعت بهم خبر دادن که دختره به باباش گفته:  
اون همیشه مزاحمم می شده و منو به زور از خونه می آورده بیرون...!

                
جالب اینجا بود که چشماش خوب بوده امّا اون گفت که کور شده, خواستگار نداشت امّا اون می گفت که می خوان به اجبار اونو به کسی دیگه بدن و...

          
خیلی ناراحت شدم نمی دونم چرا اینقدر به من دروغ گفته بود. واقعاً برای خودم متأسّف بودم که چرا باهاش رابطه برقرار کردم. ای کاش هرگز به این جور آدمها دل نمی دادم. حالا که فکرش رو می کنم می بینم حالا دیگه آبروم رفته نه اوّل که پشت سرم داشتن حرف می زدند.


نمی دونم چه جوری نقش بازی می کرد و من متوجّه  نمی شدم به نظر من خیلی به درد بازیگری می خوره چون خیلی خوب نقشش رو بازی کرد بدون اینکه اون پسر بیچاره بفهمه که دارن بازیش میدن.


خلاصه خسته از همه چیز و بی حال رفتم خونه دیدم پدرم ناراحت نشسته چیزی نگفتم و رفتم تو اتاقم که استراحت کنم بعد از چند دقیقه پدرم اومد پیشم:

 

پدرم: این چه کاری بود کردی اصلاً از تو انتظار نداشتم که چنین کاری رو بکنی پسرم.


راستش هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم فقط و فقط گوش می دادم. بعد از چند دقیقه نصیحت پدرم از اتاقم رفت بیرون.


 دیگه حتّی آرش هم روش نمی شد که بیاد پیشم چون اون بود که اینو به من معرّفی کرده بود و خودش رو مقصّر می دونست.

                                                     
بعد از اینکه پدرم از اتاق رفت بیرون من رو تخت دراز کشیدم و به فکر نازنین بودم که ناگهان دیدم تلفنم داره زنگ می خوره، شماره عجیبی بود جواب دادم دیدم نازنینه:


نازنین: سلام...                                                                                        

 

حتّی جواب سلامشو ندادم!

 

چون خیلی از دستش ناراحت بودم تصمیم گرفتم که یه بار دیگه بهش فرصت بدم شاید این بار راستش رو بهم بگه با خودم فکر کردم ازش سئوال کنم وقتی رفته خونه پدرش بهش چی گفته چون من خودم خبر داشتم خواستم بدونم اون در جواب چی میگه.


نازنین: عیبی نداره جواب نده اینقدر خوبی کردم به این آدما که در جواب شون بدی گرفتم تو هم یکی از اونا امّا خوب به حرفهام گوش بده اگه دوست داشته باشی ما هنوزم می تونیم با هم رابطه داشته باشیم هیچکی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه من حاضرم بخاطر تو، تو روی پدرم بایستم.


آرمین: تو وقتی رفتی خونه به پدرت چی گفتی؟

 

نازنین: من وقتی رفتم خونه دیدم پدرم داخل اتاق منه، رفتم داخل اتاقم فهمیدم پدرم قفل کمد منو شکسته و عکس تو رو پیدا کرده، اونم بدونه اینکه بپرسه این عکس ازکجا اومده کتکم زد.

 

پدر نازنین: این عکس کیه؟

 

نازنین: نمی دونم!

 

پدر نازنین: از داخل کمد تو بیرون اومده اون وقت نمی دونی عکس کیه؟

 

نازنین: اینقدر کتکم زد ولی من نگفتم عکس کیه خلاصه یکی از دوستان پدرم تو رو شناخته و آدرس خونتون رو به پدرم میده.

 

آرمین: می تونی اسم اون کسی که منو شناسایی کرد بهم بگی؟

 

نازنین: آره، سینا پسر همسایمون.

 

اون اسمش رو به من گفت از قضا اون کسی که نازنین می گفت منو شناخته رفیقم بود با خودم فکر کردم که نازنین داره راست میگه سینا حتماً گفته منو می شناسه.

 

نازنین: ببین آرمین من بخاطر تو حاظرم هر کاری بکنم فقط ترکم نکن.

 

آرمین: من دیگه نمی تونم.

 

نازنین: پس اون قول و قرارها چی شد؟

 

با خودم گفتم این سئوال رو من باید از تو بپرسم ...

 

ادامه دارد ...

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
مدير
آفلاين اسحاق  در تاریخ : 10 دی 1390 01:48
یعقوب جان خیلی عالیه/دیگه جای حرف نیست

--------------------
پاسخ  3
ميهمان
یاسین  در تاریخ : 9 دی 1390 04:53
مطلبش یه ذره گنگه
پاسخ  2
تایپیست
آفلاين aria  در تاریخ : 6 دی 1390 23:32
یعقوب جان فقط همینو میتونم بگم عالیه!!!!!!!! love

--------------------
پاسخ  1
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری