الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت پنجم

در تاریخ : 01.10.90
توسط : Baztab
نظرات : 4
بازدیدها : 1535

عشق دروغین

 

 

منه ساده حرفهاشو باور کردم چون دوستش داشتم. با خودم فکر می کردم که اون این همه دوستم داره فکر نکنم بهم دروغ بگه. با چشمهای گریون رفتم دم در خونشون تا ببینم چه کسی می خواد اونو بگیره. اینقدر عصبانی بودم که می خواستم برم داخل خونشون و همون جا بگم که من دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.

 

بعد از مدتی اونجا نشستن مشکوک شدم چون اون همش زنگ میزد و می گفت:

همه اومدن خونه ما، تو رو خدا یه کاری بکن نزار منو به اون بدن.

 

خودم پشت درختی که پهلو خونشون بود قایم شدم و بهش زنگ زدم و ازش خواستم که همسایشون رو که می گفت: پیشم نشسته رو از خونشون بیرون کنه.


نازنین: الان بیرونش می کنم.


 بعد از چند دقیقه در باز شد با خودم فکر کردم که چرا من بهش اعتماد نداشتم این که داره راست میگه در باز شد. بهش زنگ زدم.

 

آرمین: بیرونش کردی؟

 

نازنین: دارم بیرونش می کنم.

 

 بعد از چند دقیقه دیدم در بسته شد و کسی از داخل خونه بیرون نیامد بهش زنگ زدم و ازش پرسیدم:


آرمین: چی شد بیرونش کردی؟

 

نازنین: آره...!!

 

خیلی ناراحت شدم که چرا، چرا بهم دروغ گفته بود. از اونجا اومدم خونه با چشمهایی پر از اشک که هر چند ثانیه ای با آستین پیراهنم از روی صورتم پاک می کردم، حالی نداشتم درست یک ساعت بعد زنگ زد:


نازنین: اونا رفتن ولی پدرم اینقدر منو با شیلنگ کتکم زد یکی هم خورد تو چشمم، الان چشمم داره خون میاد جایی رو نمی بینه، فکرکنم کور شدم.

دیگه فهمیدم که همه حرفهاش دروغه امّا بازم به روش نیاوردم و باهاش گریه می کردم. نمی دونم چرا دوست داشت منو به گریه بندازه انگار با به گریه انداختن من خوشحال می شد.


اون شب همش تو فکر این بودم که چرا عشقم بهم دروغ گفته بود کسی که حاضر بودم به خاطرش زندگیمو بدم امشب صحنه ای رو دیدم که باور کردنش برام خیلی سخت بود.


صبح روز بعد زنگ زد:


نازنین: چشمم اصلاً نمی بینه و قراره که ببرنم پیش دکتر...!


 من که دیگه اصلاً باورم نمی شد هیچی نگفتم فقط می خواستم بدونم هدفش از این کار چیه؟

 

گذشت تا اینکه شب شد دیدم زنگ زد:

 

نازنین: چشمامو عمل کردم امّا دکتر گفته که زیاد به چشمات امیدی نداشته باش ممکنه خوب بشه ممکنه هم خوب نشه یه دارویی برام نوشته قطره داخل چشمه خیلی گرونه امّا گفته حتماً باید تهیه کنی تمام پولهام رو دادم که این دارو رو تهیه کنم. من حاضرم واسه رسیدن به تو هر کاری بکنم.                           

 

چند روزی گذشت آرش زنگ زد:                                                             

 

آرش: گوشی همراهم رو لازم دارم اگه می تونی برام بیار.

                                 
منم زنگ زدم به نازنین و ازش خواستم که گوشی همراهی که بهش داده بودم رو بهم پس بده بهش گفتم بعد بهت پسش میدم آخه گوشی مال آرش بود.

 

اونم یه جایی قرار گذاشت تا من برم گوشی رو ازش بگیرم وقتی رفتم دیدم اونجا نشسته و داره گریه می کنه:


آرمین: چرا داری گریه می کنی؟

 

نازنین: من دیگه به درد تو نمی خورم چون یک چشم من کوره تو زن کور می خوای؟

 

آرمین: این چه حرفیه می زنی دیوونه.

 

داشتیم با هم صحبت می کردیم، دیدم نازنین روی زمین نشست و پاهامو گرفت:  

 

نازنین: من حاضرم بخاطر عشقمون حتی به پای تو بیفتم و بگم که چقدر دوستت دارم.

 

 منه ساده بازم فریب حرفهای شیرینش رو خوردم و تمام حرفهاشو باور کردم.

 

آرمین: این چه کاریه داری می کنی نازنین، پاشو.

 

خلاصه بعد از چند دقیقه ای صحبت من رفتم. درست صد متری که از اون دور شدم پدرش از کنارم رد شد و رفت خونه.

 

اون فهمیده بود که ما با هم دیگه رابطه داریم بخاطرهمین خونه منتظر نشست تا نازنین بیاد و بهش بگه که اونجا چیکار می کرده.

 

نازنین که دیگه نمی دونست چی بگه تصمیم گرفت یه دروغی سرهم کنه و خودشو نجات بده، یعنی چه دروغی می خواد بگه؟ آیا منو هم نجات میده؟

 

همین که نازنین وارد خونشون شد:

 

پدر نازنین: اونجا چی کار می کردی؟

 

نازنین: بابا من تقصیری ندارم اون منو هر روز از خونه می کشیده بیرون. هر روز مزاحمم می شده، تازه عکسشو هم وقتی من از مدرسه می اومدم خونه انداخت جلو پام منم برداشتم می خواستم نشونت بدم امّا جرأت نداشتم چون فکر می کردم اگه نشونت بدم شما منو مقصّر می دونید ...

 

ادامه دارد ...

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
کاربران فعال
آفلاين پرشیا  در تاریخ : 4 دی 1390 03:59
درود بر تو آقای افروز

--------------------
پاسخ  4
عضو سايت
آفلاين نعیمه  در تاریخ : 2 دی 1390 10:09
یعقوب جان شما هم هنرمند شدی ما نمی فهمیدیم
پاسخ  3
کاربران ویژه
آفلاين کهه  در تاریخ : 1 دی 1390 13:40
جای حساس داستان رو چرا قطع کردید؟ چقدر این نازنین نامرده؟

مثل اینکه این داستان داره از فیلم ستایش جالبتر میشه !!

--------------------
پاسخ  2
کاربران فعال
آفلاين mosayeb  در تاریخ : 1 دی 1390 13:33
یعقوب جان هر قسمت داره باهیجانتر میشه درود بر شما(موفق باشی)

--------------------
پاسخ  1
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری