الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت سوم

در تاریخ : 18.09.90
توسط : Baztab
نظرات : 12
بازدیدها : 1987

 عشق دروغین

 

 

اینها رو بهش گفتم و گوشی رو قطع کردم. یک ساعت بعد ستاره بهم زنگ زد.

 

ستاره: اون ازت خوشش اومده و می خواد باهات رابطه داشته باشه!!

 

آرمین: آخه مگه می شه درعرض چند روز رابطه به من وابسته شده باشه.

 

ستاره: اون خدایی تو رو دوست داره حتی دیشب خواب دیده که برات یه اتفاق بدی افتاده بوده اونم وقتی از خواب پریده رفته برات قرآن خونده حالا نظر خودته اگه می خوای باهاش حرف بزن اگه نمی خوای هم نزن...

 

وقتی ستاره گوشی رو قطع کرد یاد اون سئوالی افتاده که چند روز پیش نازنین ازم پرسیده بود اون از من سئوال کرد که من تا حالا با کسی رابطه عاطفی داشتم یا نه.

 

حالا فهمیدم چرا این سئوال رو کرده دلیلش اینکه اون می خواسته بدونه اگه من با کسی رابطه ندارم خودش با من رابطه عاطفی برقرار کنه چون اون ازم خوشش اومده بود.

 

با خودم فکر کردم دختر خوبیه راستش خودم هم بگی نگی ازش خوشم اومده بود تصمیم گرفتم که باهاش رابطه داشته باشم.

 

زنگ زدم به ستاره:

 

آرمین: من ازش خوشم اومده دوست دارم باهاش رابطه داشته باشم. امّا به شرطی که موقع امتحانات بزاره من درسمو بخونم چون خودت هم می دونی که من امسال سال آخرمه و امتحان نهایی دارم.

 

ستاره: اون که بد تو رو نمی خواد اونم دوست داره تو در امتحاناتت موفّق باشی.

 

اون روز ستاره خونه نازنین بود وقتی با هم به تفاهم رسیدیم اونا یه جایی قرار گذاشتن تا با هم بریم بیرون:

 

آرمین: سلام آرش ستاره با نازنین یه جایی قرار گذاشتن باید بریم.

 

آرش: باشه پس بیا دنبالم باید زودتر از اونا برسیم.

 

آرمین: باشه اومدم خداحافظ.

 

ما قبل از اونا رسیدیم مدّتی نشستیم دیدم اومدند، اونا برای ما کادو آورده بودند ولی ما دست خالی رفتیم. بعد از اینکه کادو رو گرفتیم زود رفتیم خونه، همین که به خونه رسیدم زنگ زدم به نازنین:

 

آرمین: سلام نازنین.

 

نازنین: سلام آرمین، خوبی؟

 

آرمین: ممنون، تو خوبی؟

 

نازنین: مگه می شه تو رو داشته باشم و خوب نباشم.

 

آرمین: یعنی من اگه از پیشت برم حالت بد می شه؟

 

نازنین: زبونت و گاز بگیر هیچ وقت حرف از جدایی نزن، باشه؟

 

آرمین: ببخشید، باشه.

 

آرمین: میگم من هنوز بازش نکردم.

 

نازنین: خب بازش کن منتظر بودی من بهت بگم بازش کنی.

 

آرمین: چی هست حالا؟

 

نازنین: نمی دونم بازش کن هر چی بود به من هم بگو.

 

آرمین: ای کلک، پس من بازش نمی کنم.

 

نازنین: تو رو خدا اذیت نکن.

 

آرمین: باشه چاره ای نیست.

 

وقتی بازش کردم دیدم یه عروسکه با یه شاخه گل.

 

آرمین: بابامگه من بچّه ام واسم عروسک آوردی؟

 

نازنین: اینو بزار داخل اتاقت هر وقت دلتنگ من شدی یه نگاه به این عروسک بنداز.

 

آرمین: یعنی اینو ببینم دیگه دلتنگ نمی شم؟

 

نازنین: نه، امتحانش کن.

 

آرمین: باشه.

 

آرمین: راستی نازنین ببخشید که من دست خالی، اومدم دفعه دیگه با سبدی کادو میام خدمتت.

 

نازنین: همین که خودت رو می بینم واسم یه دنیا ارزش داره.

 

آرمین: ببین من مادرم داره صدام میزنه برم ببینم چی کارم داره.

 

نازنین: باشه.

 

آرمین: خودم بعداً باهات تماس می گیرم، خداحافظ.

 

درست چند روزی از آشنایی ما می گذشت و هر دو سعی می کردیم که درمورد همدیگه اطلاعات کافی در دست داشته باشیم، من از نازنین پرسیدم:

 

آرمین: نازنین یه سئوال میخوام ازت بپرسم راستشو به من میگی؟

 

نازنین: البته که میگم.

 

آرمین: این سئوالی که می خوام بپرسم قبلاً خودت هم ازم پرسیدی.

 

نازنین: من که خیلی تو رو زیر سئوال بردم یادم نمیاد منظورت کدوم سئوالِ، حالا بپرس.

 

آرمین: ببینم تو قبلاً با کسی رابطه عاطفی داشتی؟

 

نازنین: آره چطور مگه؟

 

آرمین: منظورم پسر بود نازنین؟

 

نازنین: منم منظورت رو فهمیدم.

 

آرمین: پس چرا به من نگفتی؟

 

نازنین: یه جوری میگی نگفتی انگار یک سال که من ازت پنهون کردم، هر وقت می خواستم بهت بگم سر یه صحبتی باز می شد نمی تونستم بگم.

 

آرمین: ببینم تو ترکش کردی یا اون تو رو ترک کرد؟

 

نازنین: من اونو ترک کردم.

 

آرمین: مگه چی کار کرده بود؟

 

نازنین: راستش اون منو اصلاً دوست نداشت می دونی اون… ولش کن بریم سر حرف خودمون!

 

آرمین: چرا نگفتی واسه چی ترکش کردی؟

 

نازنین: ببین آرمین دوست ندارم اسم کسی رو که زندگیمو خراب کرد بیاری اگه می خوای من ناراحت نشم این کار رو نکن باشه.

 

آرمین: باشه اگه ناراحتتون می کنه من حرفی درباره اون نمیزنم.

 

خلاصه بعد از چند ماه رابطه عاطفی دیگه نمی تونستم ترکش کنم فکر میکردم که اگه اونو داشته باشم خیلی خوشبخت می شم ...

 

ادامه دارد ...

 

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
عضو سايت
آفلاين زیارت  در تاریخ : 24 آذر 1390 06:52
سلام
یعقوب خاله چه خبر امید وارم که همیشه موفق باشی
پاسخ  12
کاربران فعال
آفلاين mosayeb  در تاریخ : 22 آذر 1390 13:38
دارالعلم/تبسم/ با شما موافقم به نکته خیلی جالبی اشاره کردید

--------------------
پاسخ  11
کاربران فعال
آفلاين dokhte koohiji  در تاریخ : 22 آذر 1390 10:06
ایول به کاکای خودم. خیلی خوبه همین جور ادامه بده ایشاالله که موفق میشی.
پاسخ  10
کاربران فعال
آفلاين pars  در تاریخ : 21 آذر 1390 10:46
یعقوب جان بخون برات دو تا معلم پیدا شد

--------------------
پاسخ  9
کاربران ویژه
آفلاين دارالعلم  در تاریخ : 21 آذر 1390 04:42
سلام یعقوب جان باید بگم داستان قشنگی هستش از عمق داستان معلومه که داستان بصورت واقعی اتفاق افتاده داستان یک مشکلی داره اونم اینه که از اغراق کمتری استفاده کردی این امر باعث شده که خواننده زیاد جذب عمق داستان نشود امیدوارم موفق باشی دوست عزیز

--------------------
پاسخ  8
ميهمان
تبسم  در تاریخ : 21 آذر 1390 01:36
با سلام
اقای افروز برای اینکه داستانت جذابیت داشته باشه باید اب و تابش را بیشتر کنی مثلا جای قرار را یا گفتگوی بین خودتان را باید خوب توصیف کنی به طور مثال(دلشوره عجیبی داشتم باید خودمو اماده میکردم دستی به سر و صورتم کشیدم و سوار موتورم شدم هنوز به در خونه ارش نرسیده بودم که ارش یواش یواش میومد سلام خوبی؟....خلاصه احوال پرسی....وقتی که رسیدیم از اونها خبری نبود جای خوبی انتخاب کرده بود بااینکه فصل بهار یا...نبود اما درختان سرسبزی خودشون را حفظ کرده بودند یه حس عجیبی داشتم برای اولین بار بود که با دختری روبرو میشدم با دیدنش صورتم سرخ دستانم مثل بید میلرزید
پاسخ  7
ميهمان
javad  در تاریخ : 20 آذر 1390 16:20
یعقوب جان داستان خیلی جالب شده هر چی زودتر قسمت بعدش رو بذار.
پاسخ  6
کاربران فعال
آفلاين mosayeb  در تاریخ : 19 آذر 1390 15:33
امیدوارم هر چه زودتر این نوشته چاپ بشه یعقوب جان منتظر نوشته ی بعدی شما هستم امیدوارم که در تمام مراحل زندگی پیروز و موفق باشی

--------------------
پاسخ  5
کاربران فعال
آفلاين pars  در تاریخ : 19 آذر 1390 13:56
خوب سریالی شده بهتر نیست می گما نطرتون چیه یه سریال ازش بسازیم wink
گروه سریال سازان کوهیج به بازار امد با تهیه کنندگی یعقوب افروز

--------------------
پاسخ  4
کاربران ویژه
آفلاين younes  در تاریخ : 19 آذر 1390 04:58
یعقوب جان خیلی عالیه مرسی
پاسخ  3
کاربران فعال
آفلاين parsa  در تاریخ : 18 آذر 1390 08:49
این داستان هم مثل فیلم ستایش شده ادامه داستان باید صبر کنیم جمعه هفته بعد
پاسخ  2
کاربران ویژه
آفلاين کهه  در تاریخ : 18 آذر 1390 05:49
لطفا قسمت بعدی رو سریعتر بذارید توی سایت. اینجوری حال آدم گرفته میشه آخه جای حساس داستانو قطع کردید!!! wassat

--------------------
پاسخ  1
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری