الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت دوم - تباهی

در تاریخ : 29.06.90
توسط : Baztab
نظرات : 42
بازدیدها : 3211

پشیمونم

 

 

شب خیلی بدی بود، من هر شب قرآن و نماز رو با دل می خوندم و همیشه چه در مواقع خواب وچه در نماز، دعا کردن رو اصلا فراموش نمی کردم. زندگیم خیلی سخت شده بود روزهام به زور می گذشتن و روزی هم که تنها بودم با اونها (جنها) سرکار داشتم. به اسباب خونه دست می زدند یا در اتاقها رو باز و بسته می کردن و یا ... .
اول هیچ کس حرفم رو باور نمی کرد و می گفتن بخاطر مشکلی که با همسرم دارم خیالاتی شدم اما نه اینا همش واقعیت داشت که ای کاش خواب یا خیال بود. یه روز خواهرم اومد خونه مون و جز ما دو تا هیچ کی توی خونه نبود و ما هم سرگرم خیاطی بودیم که ناگهان صدایی اومد، اول فکر کردم که شوهرم اومد اما نه اون که این موقع روز نمی یاد خونه، بلند گفتم: خدایا دوباره شروع کردند،
خواهرم گفت: چی میگی؟
گفتم: حالا بریم، می بینی.
چشمتون روز بد نبینه وقتی رفتیم بیرون، دیدیم که در اتاقی که فقل بوده رو باز کردند و هر چی چمدون و وسایله رو به هم ریختن.
خواهرم خیلی ترسیده بود، بهش گفتم: بریم وسایلا رو درست بزاریم؟
گفت: من تا زنده ام پامو توی اون اتاق نمی زارم.
وقتی شوهرم اومد خونه براش تعریف کردم باورش نشد، اما این بار چون شاهد داشتم تقریبا باور کرده بود. البته اون هیچ یک از حرفامو باور نمی کرد، زیاد باهام حرف نمی زد یا بهتره بگم اصلا حرف نمی زد. انگارآدم نبودم ، زندگیم تبدیل شده بود به جهنم. همه نصیحتش می کردن همه دعواش می کردن که مرد از خر شیطون بیا پایین مگه اون چند سالش بوده که اومده تو زندگی تو، اون بخاطر تو رو حرف خانوادش حرف زده، حالا این جوابشه؟ کوتاه بیا، تو...  . این همه نصیحت، ولی کو گوش شنوا.
خلاصه، دو سال به این صورت گذشت و اخلاقش خوب نشد.
توی این مدت همه بهم می گفتن اون هنوز سر لجه، آخه چرا ولش نمی کنی؟ هرکی تا حالا جای تو بود تمومش کرده بود اما من دوستش داشتم در حالی که اون...  .
ای بی معرفت، من به خاطر تو روی خانوادم ایستادم. یعنی تو آخرین خواستگار من بودی؟ یعنی بهتر از تو واسم نبود؟ آخه چرا، چرا اینقدر بی وفایی؟
پس کجاست اون روزهایی عقدی که می اومدی تا با هم عکس بندازیم من مخالفت می کردم و تو قهر می کردی و تا سه، چهار روز پیدات نمی شد؟
پس کجاست اون موقع هایی که من مریض می شدم، تو شب تا صبح خوابت نمی برد؟
آقا پسر دقت کن، چشمات رو باز کن و بعد انتخاب کن. این انتخاب، انتخاب لباس نیست که هر وقت ازش سیر شدی درش بیاری و یکی دیگه انتخاب کنی.
خانومی این انتخاب حساس ترین انتخاب زندگیته، معمولا هر دختری برای همسرآیندش یه شرایط هایی داره پس اول خوب فکر کن چون هیچ راه برگشتی جز ننگ طلاق وجود نداره.
چرا باید این ننگ به پیشونیت بخوره وقتی که می تونی کاری بکنی که این اتفاق نیفته.
عزیزان عبرت بگیریم، دوستان ساعتی که شکست دیگه مثل اولش نمیشه، ظرف شکستنی که شکست دیگه به حالت اولش بر نمی گرده ولی اینا رو میشه مثل خودشون ساخت یا دوباره به دست آورد. اما جوانی رو چی؟ عمر رو چی؟
عزیزان عبرت بگیریم ، آخه چند نفر باید قربانی بشن؟ چند نفر باید تباه بشن؟ چند نفر باید توی چاه بیفتن؟ تا ما از اون راه نریم.
عشق با تیپ و قیافه به وجود نمی یاد.
خوشبختی با پول و ثروت به دست نمی یاد.
مهر و محبت با ماشین دو در گیر نمی یاد.
شاید باورتون نشه آلان هم که دارم این متن رو می نویسم و خاطرات تلخ گذشته رو دومرتبه مرور می کنم دست و دلم می لرزه و همیشه به خودم می گم ای کاش اینها همش خواب بود.
میدونم هیچکی از مطلب غمگین خوشش نمیاد خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم این مطلب رو بنویسم چون اصلا دلم نمی خواد کس دیگه هم به سرنوشت من دچار بشه و خواستم عبرتی باشه برای الباقی.

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
کاربران ویژه
آفلاين Aboohasan  در تاریخ : 26 آبان 1390 01:33
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولي از اين دو دردناک تر اين است که نداني بايد صبر کني يا فراموش

--------------------
پاسخ  42
ميهمان
بی پناه  در تاریخ : 24 مهر 1390 10:49
من براتون متاسفم ...اما ای کاش پل های پشت سرت رو خراب نمی کردی...
پاسخ  41
ميهمان
2رنگ  در تاریخ : 24 مهر 1390 10:46
من وقتی این داستان رو میخوندم چهار ستون بدنم می لرزید...........
پاسخ  40
ميهمان
تلنگر  در تاریخ : 24 مهر 1390 10:40
از داستان بالا خیلی خوشم اومد میخوام واسه این داستان یه فیلمنامه بنویسم....
پاسخ  39
کاربران فعال
آفلاين پلیس  در تاریخ : 18 مهر 1390 02:24
عسل خانم از احساس درونیت کمک بگیر در نوشتن هیچ چیز ناممکن نیست

--------------------
پاسخ  38
کاربران فعال
آفلاين 2AFM  در تاریخ : 13 مهر 1390 16:13
eror.
اسم خودتو اشتباه نوشتی.
errorاین جوری مینویسند حالا که فهمیدی درستش کن.افتاد
پاسخ  37
ميهمان
ببر زخمی  در تاریخ : 3 مهر 1390 20:43
Assal
ممنون داستان آموزنده ای بود،ان شاءالله دیگران عبرت بگیرند
پاسخ  36
عضو سايت
آفلاين eror  در تاریخ : 3 مهر 1390 11:53
ممنون از این که داستانت رو در اختیار ما قرار دادی
پاسخ  35
عضو سايت
آفلاين nafas  در تاریخ : 3 مهر 1390 11:44
باران/شما از کجا میدونین که دروغه ؟هیچ کس تو زندگی کسی نیست
پاسخ  34
ميهمان
.S.p.k  در تاریخ : 2 مهر 1390 22:15
Assal
راسش بخوای ما خودمون رو هم باور نداریم چه برسه به یه داستان ولی در کل خوب بود
پاسخ  33
عضو سايت
آفلاين Assal  در تاریخ : 2 مهر 1390 21:42
neda,
آره واقعیته،ولی مثل اینکه هیچکی باور نمیکنه.
پاسخ  32
ميهمان
neda  در تاریخ : 2 مهر 1390 16:37
عسل جون داستانت واقعیت هستش؟
پاسخ  31
عضو سايت
آفلاين nafas  در تاریخ : 1 مهر 1390 14:28
بسه دوستان این بحث ها یعنی کم ارزش کردن کار عسل.عسل خوب بود امیدوارم موفق باشین
پاسخ  30
ميهمان
koohij  در تاریخ : 1 مهر 1390 10:12
Assal,
ولی یک نکته خیلی مهمه، شاید بنظر شما اون چیزی که باعث شده بین تون جدایی بیفته خیلی کوچک بوده ولی از دیدگاه شوهرتون و یا ادمای دیگه خیلی مهم باشه
پاسخ  29
کاربران ویژه
آفلاين hassan koohiji  در تاریخ : 1 مهر 1390 05:41
داستان غم انگیز و تکان دهنده ای بود. عسل خدا بهت صبر بده و تمام سختیهایی که کشیدی خداوند اجرش میده.و کسی که ظلم کنه هم جزاشو میگیره صبر خدا زیاده.
پاسخ  28
کاربران فعال
آفلاين vahid  در تاریخ : 1 مهر 1390 01:31
سلام به نظر من داستان جالب و آموزنده ای بود عسل خانم دستت درد نکنه واما باران نیازی نیست راجع به این داستان کارشناسی کنی تازه طرف نویسنده بین المللی که نیست یک جورای بعضی جاها یک اشتباهی هست دیگه نمیخواد کشش بدین خواهشا دیگه کافیه

--------------------
پاسخ  27
عضو سايت
آفلاين Assal  در تاریخ : 31 شهریور 1390 21:22
دردانه,
گفتم که قضیه کتاب شوخی بود. تازه اگه بخوام هم مینویسم(خواستن توانستن است)
این دردودل نیست، این داستانه. حالا اگه به نظر شما خوب نیست پس کشش نده.
پاسخ  26
کاربران فعال
آفلاين دردانه  در تاریخ : 31 شهریور 1390 19:45
Assal,
دردودل شما کاری به تباه نکردن جوانان نداره هیچ مطلب آموزندهای هم نداره جزوت هم باید اینقدر کشش بدی تا بشه یه کتاب مگه کتاب نوشتن الکیه
پاسخ  25
عضو سايت
آفلاين Assal  در تاریخ : 31 شهریور 1390 14:40
سلام عزیزان.
خیلی ممنون از نظراتتون، نظر همه شما برای بنده مهمه چه خوب باشه چه بد.
آهو جون، قضیه کتاب هم شوخی بود.
دوستان هدف بنده از نوشتن این داستان، تباهی هر چه کمتر جوانان بود.
پاسخ  24
کاربران فعال
آفلاين Ahoo  در تاریخ : 31 شهریور 1390 14:13
دوستان،با عسل موافقم نظرات متفاوته و هیچ کس هم مجبور نیست بگه خوبه،
حالا اگه از داستان خوشتون نیومده چرا عسل جون رو دلسرد میکنید بذارید اون کتابشو چاپ کنه، اگه شما دوست ندارید نخونید. همین که بگید جالب نبود خودش بقیه منظور رو میرسونه.من که واقعا عبرت گرفتم.
پاسخ  23
کاربران فعال
آفلاين دردانه  در تاریخ : 31 شهریور 1390 13:45
Assal,
داستانت گیر داره قبول کن دیگه داستان نوشتن و قایم کردن جزئیات
پاسخ  22
عضو سايت
آفلاين باران  در تاریخ : 31 شهریور 1390 02:52
چقدر زود رنجین من نگفتم داستانت خوب نیست گفتم قراره ما خوانندت باشیم داستان ناقص تحویل نده خودت هم قبول داری وجود ارواح و اجنه بعد از جرو بحثتون بود چه بحث کوچکی که اینقدر پیامد بد داشت میدونم واقعیه ولی من چیزه دیگه ای شنیدم خوب شد دو قسمته تموم شد وگرنه پر ابهام و جای سوال بود

koohij,
درست حرف بزن من با هیشکی مشکل ندارم ابهام داشت گفتم چون انتقاد کردم باهمه مشکل دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ  21
کاربران ویژه
آفلاين yaghoob  در تاریخ : 31 شهریور 1390 01:52
سلام
داستان قشنگی بود ممنون از شما که این متن قشنگ رو در اختیار ما گذاشتی
منم یه شهر واسه آخرش مینویسم:
قدر دنیا رو بدون لحظه هاش رو حروم نکن
برو و دو روز دنیا رو با من تموم نکن
من رو باز با اشک های قشنگت رو به روم نکن
آخه من خودم ته راه رو دیدم ، سیاهی
آخره این همه عشق و عاشقی ، تباهی
انگاری تو تنگ این دنیا جای یک ماهی
انگاری تو تنگ این دنیا جای یک ماهی
پاسخ  20
ميهمان
koohij  در تاریخ : 31 شهریور 1390 00:03
Assal,
سخت نگیر باران با همه و با همه چیز مشکل داره
پاسخ  19
کاربران ویژه
آفلاين محسن چاوشی  در تاریخ : 30 شهریور 1390 23:53
عسل خانم بخاطرمطلب زیباتون سپاسگزارم من با نظرباران هم عقیدم درنوشتن جزئیات رونبایدفراموش کرد

--------------------
پاسخ  18
عضو سايت
آفلاين Assal  در تاریخ : 30 شهریور 1390 23:09
باران,
درسته گفتم "سر یه موضوعی کوچیک بحثمون شد اونقدر کوچیک که هیچکس فکرش هم نمی کرد که به طوفان تبدیل بشه، اما شد و اون هم بدترین طوفان زندگیم که..."
باران جون این متن واقعیته. و شاید بعضی ها بدونن داستان زندگیه کیه. من میتونستم داستان رو بیشتر کنم و مفصل تر در اختیار شما قرار بدم. ولی به دلایلی این کار رو نکردم:
-چون مدیر سایت گفته بودن که دو قسمت بیشتر نشه، من خلاصش کردم.(در واقع اول شاید به چهار قسمت هم میرسید)
-می خواستم کسانی که نمی دونن این داستان زندگیه کیه،حالا هم ندونن و فقط عبرتی باشه برای سایرین.
-باران عزیز،هنوز پدر و مادرم هم نمی دونن موضوع بر سر چی بوده، و من تا اندازه ای که طرف بفهمه رو نوشتم.

حالا نمی دونم چرا همه میگن خوب بود ولی شما .....
البته هر چند نظرات متفاوته و من مجبورت نمیکنم که باید از داستانم خوشت بیاد، ولی خوب اونقدر که میگی هم پیچیده نیست.
پاسخ  17
عضو سايت
آفلاين باران  در تاریخ : 30 شهریور 1390 21:04
Assal,
ببین عزیزم من قصد ناراحت کردنت رو ندارم فقط اونجا که نوشتی یه شب سر یه موضوع کوچک بحثمون شد بعد اون همه زندگیم به هم ریخت خب مبهمه باید برای خوانندت موضوع رو روشن کنی این قسمت رو فقط خودت میدونی بحث در مورد چی بود اگه واقعا نمیتونی بگی نباید اینجا مینوشتی حالا خودت یه بار دیگه داستانت رو بخون میفهمی چی میگم
پاسخ  16
ميهمان
دنیای من کوهیج  در تاریخ : 30 شهریور 1390 16:23
ویروس میشه شما نظر ندی .بخدا به دلم افتاده فاریابی هستی پس به پر و پای کوهیجیا نپیچ
پاسخ  15
ميهمان
virus  در تاریخ : 30 شهریور 1390 15:50
Assal,
عسل خانم من باورم نمی شه این داستان زندگیت باشه !
پاسخ  14
عضو سايت
آفلاين malavane zebel  در تاریخ : 30 شهریور 1390 15:44
مطمئن باشین زندگی بخاطر این چیزها خراب نمیشه مشکل از یه جای دیگه است من با باران عزیز موافقم
پاسخ  13
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری