الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد
ورود به سایت

قسمت اول - تباهی

در تاریخ : 27.06.90
توسط : assal
نظرات : 16
بازدیدها : 2226

براساس واقعیت: داستان دختری 16 ساله که بدون آگاهی از هیچ چیز به تباهی کشیده شد.

 

قسمت اول - تباهی

 

16 ساله بودم توی خونه درس نمی خوندم ولی توی مدرسه با نیم نگاهی به کتاب نمره ی خوبی می گرفتم. خیلی از دبیرها تشویقم می کردن که از استعداد خوبی بر خوردارم اما کو حوصله ی درس خوندن؟
تو مدرسه جرات نداشتم حرفی بزنم یا کاری بکنم، چون بلافاصله آمار خونه بود و بعدش هم دعوا و یا شاید هم ...
آخرهای اول دبیرستان بودم که یکی اومد خواستگاری، اولش بابا و مامانم مخالفت کردند چون دو برابر خودم سن داشت. ولی من چون با خواهرم لج بودم و همیشه دلم می خواست روش رو کم کنم و اون هم اخلاق خیلی بدی داشت، پاتمو توی یه کفش کردم که الاوبلا من اینو می خوام یا این یا هیچکس. خیلی دلم از دست خواهرم به خاطر اخلاقش پربود، چون پیش بابا و مامان همیشه چوخولی منو می کرد و اونا هم حرفشو رد نمی کردن فکر می کردم اینجوری حداقل می تونم لجش رو در بیارم اما چه می دونستم که راه برگشتی نیست. با مخالفت های شدید من، خانواده به ناچار قبول کردند بالاخره عقد کردیم و مراسم خیلی ساده ای گرفتیم. بعد از عقد متوجه شدم که خیلی ها در حسرت من بودن اما دیگه  کار از کار گذشته بود.
با لج بازی که سر قضیه خواستگاری در آورده بودم دیگه هیچکی به من بها نمی داد، همه نسبت به من بی اعتنا بودن توی کمتر شرایطی حرف منو قبول می کردن.منم از این همه بی احترامی و بی حرمتی دیگه خسته شده بودم و این ازدواج رو بهترین موقعیت دونستم.
بالاخره بعد ازمدتی مراسم عروسی برگزارشد، خیلی شاد بودم فکر می کردم بهترین انتخاب زندگیم رو انجام دادم. روزهای اول زندگیم خونه پر از صفا و صمیمیت بود سرشار از عشق، محبت، صداقت، وفا... .
روزها می گذشت و من غافل از گذر زمان، گذرجوانی، گذر صداقت و وفا.دلی داشتم به استواری کوه به اینکه خوشبخت ترین زن دنیام. دلم از غمهای دنیا قرص بود که شوهری دارم بی همتا، فداکار و با وفا. زندگی در حال گذر بود تا اینکه حامله شدم و هنوزچراغ خونه ام پر نور بود. نه ماه گذشت و کهنه ی بچه شستن شروع شد ولی درعوض عشق توی خونم چند برابر شد، وقتی با خودم توی خونه تنها بودم وسایل برای تزئین خونه درست می کردم.چه شبهایی که با دل شاد سر بر بالین می گذاشتم و با لب سرشار از خنده از خواب شیرین پا می شدم.
سه سال گذشت و برای دومین بار حامله شدم، مادرم برای مراقبت از من چند روز اول اومد پیشم و برای ماه های آخر که زیاد نمی تونستم کاری بکنم خواهرم رو فرستاد تا توی کارام کمکم کنه. بالاخره دومین بچه هم از راه رسید، چند هفته ی اول رو خونه ی مادرم موندم بعد از دو هفته رفتم خونه ی خودم............ و اما بچه م دو ساله شد.
یه روزی بین من و شوهرم یه بحث کوچیک پیش اومد، اونقدر کوچیک که هیچکس حتی فکرش هم نمی کرد که به طوفان تبدیل بشه، اما شد و اون هم بدترین طوفان زندگیم. طوفانی که با خودش خیلی چیزها رو از خونه ی ما برد خیلی چیزهایی که دیگه برگردوندنش خیلی سخته. کابوس ها شروع شد که حتی شب و روز هم نداشت. دعواها شروع شد که حتی صدای پا هم نداشت.حتی از اون روز به بعد، ارواح و جن ها هم جلوی چشام ظاهر می شدن و اذیتم می کردن.
یه شب که همه توی اتاق خوابیده بودیم، دختر بزرگم که پنج سالش بود دورتراز ما خوابیده بود و دختر کوچیکم که دو سالش بود تختش، کنار تخت ما بود.همه خواب بودن و من بیدار و در حال تسبیح انداختن بودم و دعا می کردم که ناگهان در اتاق خواب باز شد و یکی از اونها (جنها) وارد شد. هراسان شدم، ترس ورم داشت به طرف دختر کوچیکم می اومد.اون شب از قضا چون دخترم تب شدیدی داشت توی بغل من خوابیده بود.من آیه الکرسی خونده بودم و برای همین هم نتونست به من دست بزنه اما واسه ی خودم فقط و به فکر بچه م نبودم که باید به نیت اون هم بخونم.اون به دخترم دست زد، دخترم یه مرتبه از خواب پرید و تمام بدنش سرد شد و اینقدر گریه کرد که دیگه نفسی نداشت شوهرم از خواب بلند شد و فکر کرد که شاید جانوری اون رو گاز گرفته واسه ی همین دور و برش رو می گشت.من که از ترس و وحشت نفسم بند اومده بود، به زور می گفتم: دست زد، بهش دست زد... .

ادامه دارد ...

دسته بندی : اجتماعی و فرهنگی
بازگشت
تلگرام
تگهای مطلب :
بازدید کننده گرامی ، بنظر می رسد شما عضو سایت نیستید
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید .
 نظرات :
کاربران فعال
آفلاين vahid  در تاریخ : 1 مهر 1390 01:55
عسل خانم داستانت خیلی خوب بود و خیلی آموزنده امیدوارم همه کاربران محترم به فکر گذاشتن داستان های زیبا وآموزنده برای سایت باشند

عسل خانم داستان جالبی بود امیدوارم موفق باشی خوشحال میشم اگه بقیه اعضای سایت که اولین نفر خودم باشم با ارسال داستانهای آموزنده وزیبا حضور افراد دیگر در این سایت رو پر رنگتر کنیم.

--------------------
پاسخ  16
کاربران ویژه
آفلاين hassan  در تاریخ : 29 شهریور 1390 23:34
النا,
سلام به نظر من خیلی هم واقعیته نکته دیگه دعا کردن برای همدیگه اصلا مشکلی نداره باز هم ممنون

--------------------
پاسخ  15
عضو سايت
آفلاين Assal  در تاریخ : 28 شهریور 1390 20:29
سلام دوستان خيلي ممنون از استقبالتون.
الناجون اگه به بالاي متن توجه كرده باشي مي فهمي كه اين نوشته براساس واقعيته.
پاسخ  14
ميهمان
النا  در تاریخ : 28 شهریور 1390 18:49
hassan,
جناب این داستان نه واقعیت که داری براش دعا می کنی
پاسخ  13
ميهمان
Seddigh  در تاریخ : 28 شهریور 1390 16:14
عالی بود منتظر ادامش هستم،حتما بزار تو سایت

عالی بود منتظر ادامش هستم،حتما بزار تو سایت
پاسخ  12
عضو سايت
آفلاين نسیم  در تاریخ : 28 شهریور 1390 12:04
داستان جالبی بودمنتظر ادامه اش وداستان جدید هستیم.امیدوارم موفق باشی
پاسخ  11
کاربران ویژه
آفلاين hassan  در تاریخ : 28 شهریور 1390 11:15
ان شاالله درزندگی موفق باشی خواهر محترم به اینده امیدوار باش خدارافراموش نکن که اوحلاله مشکلاته به امیه زندگی خوب وخوبتر تمام مسلمانان دنیا بلاخص این همشهری عزیز الهی امین یا رب العالمیبن

--------------------
پاسخ  10
عضو سايت
آفلاين rafegh  در تاریخ : 28 شهریور 1390 11:13
واقعا داستان جالبی بود مشتاق ادامشم هرچه زودتر بفرست اگه کسی دیگه هم داستان داره علاقه خوندنش رو داریم wink
پاسخ  9
عضو سايت
آفلاين star  در تاریخ : 28 شهریور 1390 03:56
دوستان عزیز با ارسال مطلب شما هم می تونید یکی از پله های ترقی بازتاب باشید
به امید سرافرازی کوهیج
مرسی خیلی جالب بود منتظر ادامه داستان هستم bully
پاسخ  8
کاربران ویژه
آفلاين yaghoob  در تاریخ : 28 شهریور 1390 02:05
Assal,
خیلی جالب بود حتما ادامش رو بزارید smile
امیدوارم باز هم از این داستان قشنگ برامون بفرستی
موفق باشی fellow
پاسخ  7
عضو سايت
آفلاين انیشتین  در تاریخ : 28 شهریور 1390 00:55
دانندجهانیان که درعشق اندیشه عقل معتبرنیست
آری;هشیارکسی باید کزعشق بپرهیزد
این یک داستان نیست,حقیقتیست تلخ...
به نظرمن ازدواج درسنین پایین بدلیل خام وبی تجربه بودن وعدم آگاهی کافی ازشناخت نوع انسان یکی ازمعضلات جامعه بوده واست.
پاسخ  6
کاربران فعال
آفلاين Ahoo  در تاریخ : 27 شهریور 1390 23:45
Assal
عسل جون واقعا ممنونم از متنى كه كذاشتى واسمون
حتما ادامشو بزار جون واقعا مشتاق خوندنشم.مرسى





پاسخ  5
ميهمان
النا  در تاریخ : 27 شهریور 1390 17:13
Assal,
موفق باشی عسل خانم گل. مرسی بابت داستان
پاسخ  4
ميهمان
Arzanesh  در تاریخ : 27 شهریور 1390 13:10
خیلی داستان جالبیه
موفق باشین
پاسخ  3
تایپیست
آفلاين aria  در تاریخ : 27 شهریور 1390 13:05
Assal,
اره عسل داستان زیباییه! دستت درد نکنه !حتما ادامه اش را بذار smile smile

--------------------
پاسخ  2
کاربران فعال
آفلاين vahid  در تاریخ : 27 شهریور 1390 11:51
Assal,
حتما بهش بده تا بخونه واقعا خیلی جالب بود من که بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم

--------------------
پاسخ  1
 نظر دهید :
نام شما : *
ایمیل شما : *
نظر شما : *
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی شود
جدید ترین تصاویر گالری